چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۲

به كجا چنين شتابان



تو تهران ، تو سال هايي  كه  مدرسه مي رفتم،تو عالم بچگي همش مدرسه  و كوچه خيابان هاي تهران رو با تصاويري كه تو فيلم هاي خارجي مي ديدم مقايسه مي كردم. ما تو فضايي كه پر از تنش و خبر و اشوب بود دوران دبستان رو طي مي كرديم. يادمه سال ١٣٦٠ اول دبستان بودم و تهران ان روز ها بوي باروت مي داد. تو هر كوي و برزني چند نفر اسلحه بدست ايستاده بودن . بعد از ظهر ها تو يه زمين خاكي سر كوچه چهاردهم با تقاطع شهيد جهان آرا اموزش نظامي مي دادن به داو طلب ها . يادمه بعضي وقتها به بچه ها هم باز و بسته كردن تفنگ رو ياد مي دادن، خيلي با حوصله، برام مسجل شده بود كه بزرگ شم بايد بجنگم،حالا يا خلبان جنگنده بشم، يا ملوان ناو يا يه ژنرال پياده نظام. تو فيلم ها و كارتون هايي كه براي بچه ها پخش مي شد دنياي خارج يه طور ديگه بود.

نل دنبال مامانش مي گشت، مامانش تو يه جايي به نام پارادايز بود، كلا كارش زار بود، يه عده ادم گردن كلفت دائم دنبال نل و بابا بزرگش بودن.
دكتر ارنست و خانواده اش هم گرفتار بودن، كشتي اونها نزديك يه جزيره غرق شده بود و اونها مجبور بودن  يه زندگي ابتدائي رو تجربه كنن.
تو كوههاي الپ سر يه حسادت بچگانه يه بچه از كوه افتاده بود و فلج شده بود، پسري كه مقصر بود تنها شده بود و عذاب وجدان داشت...
هاچ دنبال مادرش مي گشت يه جايي تو خارج! خلاصه همه خارجي ها گرفتار بودن، باز ما وضع أمان بهتر بود، جنگ بود ولي ما قوي بوديم و پرانرژي.
بزرگترين كه شدم، ديدم نه اين طور نيست، تو كارتون ها تصوير منصفانه اي از خارج ترسيم نشده، خارج اونقدر ها هم نا امن نيست، جوانها همه دوست داشتن برن خارج، يعني أون ور مرزها. خيلي ها رفتن ، امارها مي گه بيش از ٤ ميليون ايراني تو خارج زندگي مي كنن! من هم يكي از اين چهار ميليون، اما نمي دونم چرا اينجا تو خارج چرا ادم ها همش دلشون براي ايران تنگ مي شه،جايي خارج از اينجا!

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۹۲

راستی گوگل خان برای شما هم از این کارا کرده؟

امروز صبح وقتی خواستم وارد سایت گوگل بشم این صفحه رو دیدم. آرم گوگل به شکل کیک تولد بود. یادم افتاد که گوگل به مناسبت های ویژه آرم اش رو تزیین می کنه  ولی چرا کیک تولد .اولش توجه نکردم. بعدش حس کنجکاوی ان تحریک شد. تو دلم گفتم بعضی ها این قدر پول دارن و بیکارن که آرم گوگل رو برا روز تولدشون می خرن! شایدم روز تولدت یه رییس جمهوره یا یکی از صاحبان گوگل. با این حال گفتم، ای بابا، برم سراغ کار خودم ولی...

 وسوسه شدم نشانگر ماوس رو ببرم رو آرم و ببینم توضیح گوگل برا این آرم ویژه چیه؟ با تعجب دیدم نوشته برای تولدت مبارک حمیدرضا، یه کم که دقیق شدم ،دیدم بله ...منو میگه ...باورتان نمی شه چقدر برام جالب بود. خلاصه از صبح یه حس عجیب رفاقت و دوستی با گوگل پیدا کردم و رفیق شدیم. نه اینکه فکر کنید از گوگل خان توقع داشته باشم. اینکه داش گوگل به یادم بوده و داده یه گرافیست برام این آرم رو طراحی کرده برام ارزش داره. (توضیح اینکه اگه گوگل A تومن به طراح لوگو تولد داده باشه و این لوگو رو برا تبریک یک میلیارد نفر هم استفاده کرده باشه...A میلیاردیم این هزینه رو برا من هزینه کرده. دستش درد نکنه) ببینید چطور می شه با یه هزینه کم دل آدم ها رو شاد کرد!

دنیای مجازی یکی از ویژگی هاش اینه که ارتباط آدم ها رو با واسطه می کنه، شاید به همین دلیله که دوست صمیمی ام که چند تا اتاق بعد اتاق من می شینه، با یک پیامک تبریک گفت بهم. خلاصه اینکه این روز ها به نظرم تعداد آدم هایی که تو روزهای خاص به ما تبریک می گن بیشتر شده و این از محبت های تکنولوژیه !

راستی گوگل خان برای شما هم از این کارا کرده؟ شاد باشید .

 

دوشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۹۲

لازم نيست همه جا راه حل مشكلات رو عنوان كنيد !!!



این داستان تو صفحه فیسبوک آمده بود...

داستان عبرت انگیز !

یه شب سه نفر اشتباهي دستگير ميشن و در نهايت ناباوري به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم ميشن....

نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته خداشناسی خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه ....
... کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته ....
به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن ...

نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....
به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ...
کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ...

به بی گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن ....
نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی
خوب بقيه داستان هم مشخصه، مسوولين زندان مشكل رو ميفهمن و موفق به اعدام فرد ميشن ....

نتيجه: لازم نيست همه جا راه حل مشكلات رو عنوان كنيد !!!
 
خلاصه اینکه اگر قرار شد جایی مشکل رو حل کنید ابتدا ببینید که نتیجه این کار چیه! بعضی وقت ها آدم ها راه سقوط خودشان را به دست خودشان هموار می کنند. به قول مولوی... یادم نیامد مولوی چی گفته ولی یه چیزی تو این مایه ها بوده که حواست رو جمع کن مگرنه آره...
 
 

اخبار رسانه های سوئد: هشدار! اطلاعات سیم کارت شما ظرف 2 دقیقه قابل سرقت ...

اخبار رسانه های سوئد: هشدار! اطلاعات سیم کارت شما ظرف 2 دقیقه قابل سرقت ...:   نقص امنیتی در سیم کارت به هکرها اجازه می دهد به راحتی کنترل تلفن همراه شما را بدست بگیرند. این نقص ریشه در کد امنیتی 56   رقمی است ک...

شنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۲

غروب جمعه ایرانی یا غروب عصریکشنبه سوئد !

در ایران  جمعه ها غروب دلم می گرفت، طوری شده بود که وقتی یک جمعه غروب دلم نمی گرفت،استرسم بیشتر می شد و می ترسیدم نکند دچار شیدایی شده ام. شنبه ها اولین روز فعالیت در هفته بود. باید صبح پا می شدم و به اجبار از خانه بیرون می آمدم، دیگر این روند برایم عادت شده بود.

در استکهلم شرایط تا حدودی تغییر کرده ، جمعه غروب ها پر انرژی ام. احساس ام این است گرفتن دل به نوعی پاسخی است دلی به دریافت های فرد از جامعه، وقتی کسانی را ملاقات می کنی که خوشحال اند، به طبع انرژی می گیری و وقتی دائما کنارت ناله و نا امیدی باشد، خوشحالیت تحلیل می رود.فرقی نمی کند که کجای دنیا باشی.

در اینجا دوشنبه ها شروع هفته کاری است و غروب یکشنبه قاعدتا باید شبیه همان غروب کذایی باشد، اما اینطور نیست. در استکهلم غروب ها دو تعریف کلی دارد یا غروب ها برای شما زیبا ست یا دلگیر. در اینجا،اصولا حس شما از غروب تابع روزی که در آن هستید ، نیست. اگر کار دلخواه و دوستان و خانواده ای همراه دارید، تمام غروب ها برایتان زیبا است. در غیر اینصورت،  به عنوان کسی که ریشه هایش جای دیگری است، دلتان دائم می گیرد. طوری که دلگیرترین غروب جمعه ایرانی را به بهترین حالت قابل تصور غروب خارجکی ترجیح می دهید.

 

جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۲

استکهلم در آتش ناآرامی و شورش !!!

خرداد ماه است.هوا در استکهلم بهاری است. هوا روشن شده و باید بیدار شوی،قبلا از اینکه چشمهایت را بگشایی، بوی برگ های تازه و هوایی سبک را استشمام  می کنی،صدای پرندگان و خش خش برگهای رقصنده در عبور باد به شما حسی شبیه بودن در کلبه ای جنگلی را القاء می کند. اما واقعیت این است که شما در مرکز شهر استکهلم هستی،جایی که انگار قرار نیست نا آرام باشد.

 از خانه که بیرون می روی،در روزنامه عکسهایی از آتش سوزی و ناآرامی در شهر را می بینی! تعجب می کنی! من که چیزی حس نکردم. رادیو سوئد می گوید:"...استکهلم زیر آتش ناآرامی و شورش جوانان می سوزد... و ادامه می دهد...
ساکنان استکهلم امروز هم وقتی از خواب بیدار شدند با بقایای شورش و آتش سوزی در چندین نقطه شهر روبرو شدند.از جمله در شیستا یک مدرسه طعمه حرق شد. در الوشو، اداره پلیس به آتش کشیده شد و چندین اتومبیل در محله های دیگر نیز سوختند. از جمله در محله‌ی رینکبی و ولینگ‌بی و تنستا، ناآرامی گزارش شده است. پلیس ١٣ نفر را در چریان این شورش ها دستگیر کرده است.
شرکت‌های بیمه تخمین می‌زنند که تنها خسارت اتومبیل‌های آتش گرفته، سر به میلیون‌ها کرون بزند.سخنگوی شرکت بیمه‌ی ایف می‌گوید که تا کنون نزدیک به ٢٥ تقاضای خسارت اتومبیل بدست آنها رسیده است. او تاکید می‌کند که برای دریافت بیمه آتش سوزی، باید اتومبیل حداقل نیمه‌ی بیمه‌ی کامل را دارا باشد. او تاکید می‌کند که تنها بیمه ترافیک، یا بیمه شخص ثالث کافی نیست و باید بیمه تکمیلی آتش سوزی نیز داشته باشند..."

به نظرم کمی اغراق می کنند یا معنای شورش را نمی دانند. در یکی از محله های استکهلم چند ماشین را شبانه آتش زده اند، به نظر بیشتر یک تفریح شبانه برای جوانانی می آید که عموما بیکارند و یا اعتراض های مبهمی دارند، چرا که در سوئد اگر بیکار هم باشی ،دولت سرپناه و پول تو جیبی ماهیانه ای به شما می دهد تا لنگ نیازهای اولیه زندگی نمانی، اگر زندگی بهتری می خواهی ، باید کار کنی!

اما نکته قابل توجه این است که همین خشونت های محدودی هم که بیشتر شبیه تئاتر شورش است با جدیت از طریق رسانه ها دنبال می شود و دلایل آن بررسی می شود. هیچکس پیش داوری نمی کند، پلیس اوضاع را کنترل می کند ولی فضا را پلیسی نمی کند، رسانه ها به بازتاب حادثه می پردازند ولی جوانان را تحریک نمی کنند، جالب این است که مناظره هایی بین اهالی و مسئولان برگزار می شود و همه به دنبال راه حل می گردند، در این فضای شورش و التهاب همه آرام با هم بحث می کنند!

راز موفقیت ملتی که می خواهند پیشرفت کنند، صداقت،تلاش و بردباری است. مشخصه ای که سوئدی ها دارند. مهاجرانی هم که به سوئد آمده اند این واقعیت را درک کرده اند. شاهد من هوای سرد و کشنده و تاریک زمستان های سوئد است که کافی است تا هر مهاجری را فراری دهد اگر زیبایی و آرامش جامعه پویای سوئد را درک نکرده باشد. راستی تا کنون زمستان در سوئد بوده اید. جایی که شب که می خوابی تاریک است و صبح که با صدای زنگ ساعت بیدار می شوب باز هوا تاریک است. نه صدای پرنده ای می آید نه بوی تازه درخت، اینجا زمستان است و به راستی سقف آسمان کوتاه و درختان اسکلتهای بلورآجین.

این عکس از آتش سوزی شب گذشته در شیستا استFoto: Scanpix/Pablo Dalence/Sveriges Radio


 
 









پنجشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۲

معجون آرامش و پیشرفت،چه مزه ای دارد؟

تصویر اول: انسانی که به دنبال آرامش است،با این دیدگاه در نزدیکترین و راحت ترین جایی که یافت می کند به دور از تنش و گرفتاری، توقف می کند،آب باریکه ای پیدا می کند و بعد با توجه به تصویری که از خودش در ذهن دارد، چهارچوب های زندگی اش را تعریف می کند، در این دیدگاه مثلا اگر توان خریدن ماشین را ندارد، به خودش تلقین می کند که بله،اصولا رانندگی خطرناک است،تصادف های احتمالی و هزینه ها ی نگهداری و بیمه ماشین و ... را در نظر می گیرد و نهایتا نتیجه می گیرد که ماشین سواری خطر مرگ دارد، در مواردی نیز هر روز اخبار تصادف  و سرقت ماشین ها را دنبال می کند و به خودش افتخار می کند که پیاده است اما سالم! در یک کلام، آرزوهایش را در محدوده داشته هایش تعریف می کند. فلان کاره شده و می گوید از بچگی آرزو داشتم این کاره شوم! آرزوهایی تقلبی!

تصویر دوم: انسانی که تشنه پیشرفت است، تا اینجای کار،کلی تلاش کرده و در مقایسه وضع مالی و تحصیلی و ده ها پارامتر دیگر، از دیگران جلوتر است. به اصطلاح سرش شلوغ است و مورد توجه و در یک یا چند زمینه شاخص است. گران ترین ماشین پارک شده در پارکینگ مال اوست یا دیوار دفتر کاری اش در یکی از بهترین برج های اداری پر است از مدرک تحصیلی و تقدیرنامه و هزار آفرین، اینگونه افراد اصولا آرزوهایشان سقفی ندارد، همواره به دیگران نگاه می کنند، می خواهند اول باشند، فرق نمی کند به چه قیمتی و از چه راهی. این افراد می دوند ،گاهی در مسیر درست و گاهی نیز در مسیر غلط و به دنبال یک هوس، گاهی این مسیر با داشته هایشان همخوانی ندارد،در این حالت هر چه می دوند،بیشتر تهی می شوند! تقلب در آرزوها!

تصویر سوم: ترکیب آرامش و پیشرفت است، در این حالت موفقیت طعم دلنشینی دارد!

  

صبحانه با دوست موبایلی!

مدتی است که در رژیم صبحانه روزانه ام ،تلفن صبحگاهی به یکی از دوستان نزدیکم به جزیی از خوراک روزانه ام تبدیل شده،ممکن است اگر چایم تمام شود به جایش قهوه درست کنم اما اگر همنشین تلفنی ام نباشد ، صبحانه از گلویم پایین نمی رود. این گفتگوهای روزانه با یک سوال  شروع می شود...سلام،چطوری و برحسب پاسخ دریافت شده با احتساب لحن و ترتیب کلمات بکار رفته و اندازه گیری ذهنی بار انرژیک کلمات،نوعی روانشناسی پاسخ سلام، در کسری از ثانیه در ذهن  شکل می گیرد. مثلا ممکن است بشنوم ،خوبم ،شما چطوری ولی با توجه به سوابق مکالمه های فی مابین معنی این پاسخ شاید این باشد، که حالش خوب نیست و اتفاقی افتاده!
 
 

یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۱

"اینجا" نمایشی زیبا با تلفیق زبان های سوئدی و فارسی

از سمت چپ. نسیم عقیلی، بهاره رازق احمدی


با آمدن اعراب به ایران  و حکمرانی اعراب در ایران،بزرگترین نویسندگان و شاعران ایرانی کتابهایی به زبان عربی نوشتند. بعد ایرانی ها سعی کردند با احیای زبان فارسی، دوباره به زبان مادری اشان بنویسند. اما یکباره که نمی شد فارسی نوشت و گذشته از آن ، تعاملات فرهنگی ایرانیان و اعراب و پذیرش اسلام توسط عامه ایرانیان،باعث شده بود. زبان نوشتاری فارسی با لغات عربی آمیخته شود. تعاملی که به رشد و توسعه زبان فارسی انجامید. تا قرنها نوشته ها و شعرهایی در ایران منتشر می شد که گاها در شعری یک بیت عربی بود و بیت دیگر فارسی،همچون این شعر زیبای حافظ:

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها - که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها...

تسلط هنرمندان،شاعران و نویسندگان ایرانی به دو زبان فارسی و عربی باعث خلق آثاری جذاب و فاخر می شد. انگار که دو زبان و دو فرهنگ بالهایی به هنرمندان می داد تا درمیان مشترکات و تعارضات دو فرهنگ پرواز و تفکر کنند. با مردمان بیشتری صحبت کنند.
امروزه اما ایرانیان اند که دسته دسته مهاجرت کرده اند و در کشورهای دیگر ساکن شده اند. من جمله ایرانیانی هایی که به سوئد آمده اند و امروزه بیش از یک درصد جمعیت سوئد سوئد را شامل می شوند. چند سالی است که ایرانی تبارهای سوئد شروع به خلق آثار هنری کرده اند، آثاری که این بار بر شانه های دو زبان  فارسی و سوئدی رشد و قوام یافته است. نمایشی به نام " اینجا" از این دسته آثار است. در گزارشی که در رادیو سوئد از این گزارش تهیه شده بود، آمده بود.
...نمایش اینجا مجموعه داستانهائی است که به هم گره می خورد و به روش تعاملی و گفتگو با مردم اجرا می شود...نمایشی متفاوت در باره مهاجرت و زندگی در سوئد...

شنبه 21 اکتبر برای دیدن نمایش به سالن بریگان واقع در میدان سرگل استکهلم رفتم. کارگردان تئاتر، نسیم عقیلی است،زمانی که کوچک بوده همراه خانواده اش به سوئد آمده، در سوئد بزرگ شده اما المان هایی که در این نمایش از فرهنگ ایران نشان می دهد گواه این است که در این سالها همواره گوشه چشمی به سرزمین مادری اش داشته است. بهاره رازق احمدی هم از بازیگر ایرانی تبار این نمایش است که ترانه های ایرانی را زمزمه می کند که برای من آشنا و خاطره انگیز و برای سوئدی ها شاید نغمه ای رازآلود باشد. بازیگران سوئدی این نمایش هم دیالوگ هایی می گویند و حرکاتی می کنند که برای من تازگی دارد و برای بینندگان سوئدی این نمایش صد البته آشناست و کلیدی است تا مفهوم صحبت های فارسی بازیگران را حدس بزنند.
نمایش " اینجا" گویی شعری است  زیبا که یک بیت آن فارسی است و بیت دیگرش سوئدی است. برای دیدن این نمایش زیبا تا 28 اکتبر فرصت دارید به سالن نمایش تئاتر شهر استکهلم بروید.



   http://sverigesradio.se/sida/artikel.aspx?programid=2493&artikel=5311844

 http://feministisktperspektiv.se/2012/10/19/missa-inte-herehar/

Hallå nu har det släppts ett par extra magiska premiärbiljetter till Ful Stage och Rue de Silence ger HERE/HÄR!
http://www.stadsteatern.stockholm.se/index.asp


http://vimeo.com/50836866

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۱

با دریافت بسته پستی مشکوک،سفارت آمریکا در استکهلم برای ساعاتی تخلیه شد

سفارت آمریکا دراستکهلم به دلیل دریافت پاکتی که نسبت به محتوای آن مظنون شده بود، یکی از ساختمان های خود را تخلیه کرد. به گزارش روزنامه اکسپرسن سوئد،گروه خنثی کنندگان بمب سوئد، ساعت 12 روز چهارشنبه 26 مهر،با دریافت گزارشی از دریافت پاکتی مشکوک به سفارت آمریکا در استکهلم آمدند. پاکت خاوی گرد سفید رنگ بوده که مقداری از آن به بیرون ریخته شده بود. در پی این حادثه ورود به منطقه ممنوع شد و مراجعان و کارمندان سفارت به سرعت از ساختمان سفارت تخلیه شدند درحالی مه پاسپورت و مدارک مراجعه کنندگان در روی میزها رها شده بود.
پلیس با بازرسی محل پاکت و مدارک مشکوک را برای بررسی بیشتر با خود برد و ممنوعیت ورود به منطقه بعد از حدود 3 ساعت برداشته شد. شمار کارکنان سفارت آمریکا دراستکهلم ۱۵۰ نفراست.  سخنگوی سفارت آمریکا در استکهلم،جف اندرسون، از اعلام جزییات این حادثه و تعداد مراجعه کنندگانی که امروز در سفارت حضور داشتند،خودداری کرد.
Foto: Ludvig Tunel, SVT

چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۱

مخالفان انرژی هسته ای با عبور از موانع امنیتی در نیروگاه هسته ای پنهان شده اند.

بیش از شصت نفر از فعالان محیط زیست وابسته به سازمان گرین پیس، صبح روز سه شنبه،18 مهر، وارد محوطه نیروگاههای هسته ای رینگ هالس و فورش مارک سوئد شدند. این عده با بریدن سیم های خاردار و بالارفتن از دیوار این نیروگاهها با نرده بان، موفق شدند به محوطه این نیروگاهها وارد شوند. پلیس با حضور در محل اقدام به دستگیری این فعالان کرد. آنها متهم به ورود غیر قانونی به مناطق حفاظت شده هستند. آنیکا یاکوبسون سخنگوی گرین پیس در سوئد می گوید که این افراد برای انجام آزمایش امنیت نیروگاهها دست به این کار زده اند و او امیدوار است که با توجه به فقدان هرگونه امنیت این مکانهای حساس، نیروگاههای اتمی تعطیل شوند.
مسئولین این نیروگاهها دیروز اعلام کردند که فعالان محیط زیستی هیچ تهدیدی برای امنیت بوجود نیاوردند و تنها توانسته بودند از یک مانع سیم خاردار عبور کنند که بلافاصله دستگیر شدند.



مخالفان انرژی هسته ای هنوز در نیروگاه هسته ای پنهان هستند!

انتشار عکس و فیلم از داخل نیروگاه هسته ای و 75 متری راکتور هسته ای توسط یکی از فعالان محیط زیست که توانسته با گروهی از مهاجمان به دور از چشم ماموران امنیتی بیش از 27 در نیروگاه پنهان بماند باعث شده حفاظت از نیروگاه های هسته ای سوئد به چالش کشیده شود. عصر روز چهارشنبه 19 مهر، خانم ایسودرا ورونسکی (Isadora Wronski) از فعالان محیط زیست از نقطه ای در داخل نیروگاه هسته ای در حال ارسال عکس و فیلم از نیروگاه به  صفحه تویتر خود است. او به برنامه خبری تلوزیون سوئد گفته است که به همراه سه تن دیگر از فعالان زیست محیطی شب گذشته را در روی یک بام بسر برده اند. او گفت،"من در نزدیکی یک راکتور اتمی هستم. ما از اولین مانع امنیتی و دو نرده عبور کرده و در مرز بخش داخلی این نیروگاه قرار داریم، و تنها حدود ۷۵ متر با ساختمان اصلی آن فاصله داریم."

http://sverigesradio.se/sida/artikel.aspx?programid=1637&artikel=5303883

جمعه، مهر ۰۷، ۱۳۹۱

می گوید قصدم بیان جهل بوده ،به نظرم حرفش را می توان پذیرفت


 می گوید قصدم بیان جهل بوده ،به نظرم حرفش را شاید بتوان پذیرفت،این کمترین کاری است که برای سپاس از کسانی انجام دهیم که عاشقند،گویا عادت مان شده که عاشقان را تنها بگذاریم ،کمک شان نکنیم،بعد که عاشق مرد،برایش داستان ها بسازیم ، بگوییم مجنون بود و در طلب لیلی. ولی نگوییم با این که نشانی لیلی را داشتیم، راهنمایی اش نکردیم.کسی سالها روزنامه نگاری می کند،می نویسد و می کشد،شهامتش را داشته که آمده و حتما پای حرف و پیغام اثرش می ایستد.نمی شناسمش ولی یقین دارم که ذورغ نمی گوید.  
ما باید به یکدیگر احترام بگذاریم و کاری کنیم که ایران،امن ترین جا برای ایرانی ها باشد،قدیم ها یادم هست حتی اگر کسی خطایی می کرد،به قبیله و طایفه اش پناه می برد،ما را چه شده که اجنبی ها ما را می پذیرند،اما در کشور خود گاهی احساس می کنیم کسی ما را نمی خواهد، انگار که کسانی گناهان کوچک ما را فریاد می کنند،بی آبرو می شویم به واسطه خطایی کوچک،مجبور می شویم برویم به دیاری دیگر، با زخمی بر دل و نگاهی جا مانده بر آرزوهایی که برای آن فریاد زدیم،انگار که مریض شده باشی و ناخوش و از درد فریاد بکشی، بعد کسی بیاید شما را به جرم فریاد زدن نکوهش کند. باور کنید،درد این نکوهش با هیچ مسکنی آرام نمی شود.
تو را به خدا بیایید با هم مهربان باشیم.آنچنان که بزرگان ما بارها گفته اند،نوشته اند،شنیده ایم و خوانده ایم...
گلستان کتابی است که سعدی یک سال پس از اتمام بوستان، کتاب نخستش، آن را به نثر آهنگین فارسی در هشت باب «سیرت پادشاهان»، «اخلاق درویشان»، «فضیلت قناعت»، «فوائد خاموشی»، «عشق و جوانی»، «ضعف و پیری»، «تأثیر تربیت»، و «آداب صحبت» نوشته‌است.
 از گلستان سعدی:





منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب
از دست و زبان که برآید
کز عهده شکرش به در آید
اِعملوا آلَ داودَ شکراً وَ قلیلٌ مِن عبادیَ الشکور
بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که به جای آورد
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی خواران به خطای منکر نبرد
ای کریمی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمنان نظر داری

خدا خیلی دوستت دارم....

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۱

جشنواره ی فیلم یاری در سوئد با حضور فاطمه معتمد آریا و مهناز افشار


دوازدهمین دوره ی جشنواره ی فیلم انجمن یاری، در روزهای ۲۸، ۲۹ و۳۰ سپتامبر در اوپسالا و روز ۲۹ سپتامبر در استکهلم برگزار می شود. 
دراین جشنواره که چند فیلم کوتاه و بلند ساخته شده درایران نمایش داده می شود، سازندگان و بازیگران این فیلم ها نیز به عنوان میهمان شرکت دارند و هنگام نمایش فیلم ها، به پرسش های تماشاگران پاسخ خواهندداد. دراین جشنواره ، شش فیلم بلند و ده فیلم کوتاه ازجمله از داریوش مهرجویی، رضا میرکریمی، مازیارمیری و علی رفیعی نمایش داده خواهد شد.
انجمن یاری فعالیت خویش را به شكل رسمی در فوریه سال ۲۰۰۰ با پرداخت كمك به ۸ کودکان و نوجوانان نیازمند در ایران آغاز نمود. امروز پس از 11 سال فعالیت انجمن یاری به بیش از325 کودک و نوجوان درنقاط مختلف ایران كمك هزینه آموزشی پرداخت می كند و بیش225 نفر بطور مرتب ماهیانه به انجمن یاری كمك ماهیانه می پردازند. انجمن جدا از پرداخت كمك هزینه آموزشی به كودكان و نوجوانان نیازمند در ایران از طریق همكاری با سازمانهای غیر انتفاعی در ایران و بیرون از كشور فعالیت های گسترده ای را سازماندهی و اجرا می كند.

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۱

استعمارمعلول عقب ماندگی ما بود, نه علت آن

...بحث آن نیست که آیا استعمار به لحاظ اخلاقی درست است یا نه ؟ صد البته که در هیچ مرام و مذهبی استعمار دیگران و بردن منابع و اموال آنان مورد تائید قرار نگرفته است. بحث ما هم بر سر آن نیست که چون انگلیسی ها قوی بودند حق داشتند که ما را به استعمار در آوردند و ما هم اگر میتوانستیم میباید مثل آنان عمل میکردیم. حاشا و کلاً که چنین قصد و قرضی در میان باشد.
 بلکه بحث بر سر آنست که چه شد و چرا ما آنقدر عقب افتادیم که نتوانستیم از منافع و منابع خودمان نگه داری نمائیم و متقابلاً آنان اینقدر قدرتمند شدند که توانستند بر سر ما سوار شوند ؟ این ها سوالاتی هستند که مدافعین نظریه «استعمار عامل عقب ماندگی» هرگز نه مطرح کرده اند و نه به طریق اولی در مقام پاسخگویی به آن برامده اند. فی الواقع آنان مخروط تاریخ معاصر ایران به همراه بحث اینکه چرا ایران کشوری عقب مانده شد را کاملاً وارونه کرده و به جای پرداختن به علت , به سراغ معلول رفتند. به جای پرداختن به اینکه چه شد و  چرا ما آنقدر ضعیف شدیم که انگلستان توانست بر گرده ما سوار شود, به سوار شدن انگلستان برگرده ما که معلول است, پرداخته اند. به جای نشان دادن علت عقب ماندگی, علت آنکه چگونه و چرا  ایران در نهایت مجموعه ای از فقدان ها شد, ورود استعمار را که خود در حقیقت معلول عقب ماندگی ما بود, به جای علت به خورد ما دادند....صادق زیبا کلام, کتاب سنت و مدرنیته , صفحه 127 تا 128




دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۱

دبیرکل پیشین سازمان ملل متحد،هواپیمایش سقوط کرد یا کشته شد!

چه بر سر رئیس سازمان ملل متحد در 50 سال پیش اتفاق افتاده است.آیا داگ همرشولد،دبیرکل سوئدی سازمان ملل کشته شده؟

بیش از پنجاه سال گذشته؛تا حال پنداشته می شد که همرشولد در حادثه ی سقوط هوا پیما در زمبیا در افریقا از بین رفت. اما عده ی به این باور اند که او و همچنین KG Hammar اسقف پیشین که یک کمیسیون قضایی غیر وابسته را برای تحقیق در این مورد ایجاد کرده بود، هردو به قتل رسیده اند.

 ماتس سویگفورش (Mats Svegfors) که در باره ی داگ همرشولد یک کتاب می نویسد می گوید، که یک تعداد عکس ها از آرشیف شخصی نخست وزیر رودیزیای آن زمان و همچنین مشخصات شاهدی  را دارد که راجع به حمله ای بالای هوا پیما حامل دبیرکل اطلاعاتی می دهد. 
روزنامه سوئدی افتن بلادت عکس و گزارشی در این مورد به چاپ رسانده است.

یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۱

دوچرخه های سفارت سوئد در لیتوانی با پلاک دیپلماتیک!

اخیرا سفارت سوئد در لیتوانی دو دوچرخه خریداری کرده و این دوچرخه ها را با شماره های رسمی دیپلماتیک و پرچم سوئد پلاک کرده است. سفیر سوئد خانم سیسیلیا روتسترم و دبیر دوم سفارت برای رفتن به جلسه ای برای بحث و تبادل نظر با شهردار شهر ویلنیوس در لیتوانی از این دوچرخه ها استفاده کردند.
آیا شما با این ایده سفیر موافقید؟

tarnybiniai dviraciai Foto: Anna Olsson





کتابی در مورد انتظارات مهاجران از جامعه سوئد و از خود


او من نیستم،عنوان کتابی است که به تازگی در سوئد منتشر شده است. گلناز هاشمی نویسنده ایرانی تباری است که وقتی سه ساله بوده به همراه پدر و مادرش به سوئد آمده است. گلناز علاوه بر فعالیت حرفه ای و تاسیس شرکتی خصوصی،سازمانی را برای کاهش انزوای مهاجران و همبستگی با جامعه سوئد تاسیس کرده است. در کتابش راجع به بازخورد های پدر و مادرش در جامعه سوئد نوشته و اعتقاد دارد زنان راحت تر می توانند در جامعه سوئد وارد شوند. ابن کتاب به زبان سوئدی منتشر شده است.رادیو سوئد با ایشان مصاحبه ای انجان داده که شنیدن آن خالی از لطف نیست.

برای دسترسی به کتاب:

جمعه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۱

آیا بین ترور رزم آرا و خودکشی صادق هدایت ارتباطی وجود دارد؟



                    صادق هدایت                                                                   حاجی‌علی رزم‌آرا


صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. یعنی کمتر از 5 هفته از کشته شدن شوهر خواهرش و خانه نشینی برادرانش به واسطه تغییر دولت!

در روز شانزدهم اسفند سال ۱۳۲۹ سپهبد حاجیعلی رزم‌آرا ،نخست وزیر وقت ایران،در مسجد شاه تهران ترور شد. رزم آرا شوهر خواهر صادق هدایت بود. صادق کوچک‌ترین فرزند خانواده بود و سه برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت. (از برادرانش محمود خان، قاضی دیوان عالی کشور بود که در زمان نخست وزیری سپهبد رزم آرا، سمت معاون نخست وزیری را داشت. عیسی خان، سرلشکر و از رؤسای سابق دانشکده افسری بود. هر دو برادر در هنر و ادبیات دستی داشتند). که پس از ترور رزم آرا مسلما نفوذ سیاسی سابق را نداشتند. 

صادق هدایت در سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران متولد شد. پدرش هدایت قلی‌خان (اعتضاد الملک، فرزند نیرالملک وزیر علوم، در دوره ناصرالدین شاه) و نام مادرش زیور الملک (دختر عموی هدایت‏قلی‏خان، دختر حسین‌قلی مخبرالدوله)است. جدّ اعلای صادق رضاقلی‌خان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتاب‌هایی چون مجمع الفصحا و اجمل التواریخ بود. نفوذ سیاسی این خانواده یک باره با آمدن رضاخان گسسته شد. با رفتن رضاخان در 1320 ،این خانواده به سبب فعالیت های سیاسی رزم آرا در حال اوج گیری بود که با کشته شدن رزم آرا این فرصت از دست رفت. آیا این اتفاقات در خودکشی هدایت نقش داشته ؟ آیا براستی هدایت خودکشی کرده؟ 
لحظه ای تصور کنید که در مملکتی غریب و تنهایید،در ایران بهار آمده ولی در پاریس کسی به استقبال نوروز نرفته،دلت هوای ایران کرده،ناگهان اخبار بدی می شنوی،سیاسی نیستی ولی خانواده ات را دوست داری! هدایت مسلما فروردین سختی را در آن ایام تجربه می کرده.



صادق و برادرانش عیسی و محمود و پدرشان اعتضادالملک




صادق هدایت و عیسی هدایت برادر ش



نامه ی صادق هدایت به برادرش عیسی هدایت
12 ژوئیه 1927*

تصدقت گردم ، مثلی است معروف که بدبختی که باز آید ... حکایت من شده . 5 روز است که مدرسه تعطیل شده و 5 روز دیگر به امتحان مانده . در این مدت برای تب و نوبه و دندان درد متجاوز از صد و پنجاه فرانک خرج کرده ام و هنوز هم عقبه دارد . چیز تازه ای که پیدا شده چند روز است در چشمم یک خال سیاه افتاده و صاحب خانه گفته باید زود به کحال رجوع کرد و خیلی هم گران است . نمی دانم عاقبتش چه می شود . از طرف دیگر امتحانات شروع می شود و به واسطه ی ناخوشی نتوانستم کار بکنم . مبلغ زیاد هم تا کنون خرج حکیم و دوا کرده ام و لیکن به تهران ننوشتم که مبادا متوحش بشوند و فایده ای هم ندارد . اگر ممکن است طوری بنویسید که برای بنده قدری پول بفرستند . روی هم رفته زندگانی کثیفی است . الحمدالله از همه طرف برایم جور شده . قربانت

امضا
* 21 تیر 1306


منابع:





پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۱

مترو استکهلم


در استکهلم معمولا مسافران مترو ساکت اند .یک لحظه،برای چند ثانیه، صدای آواز غریبی فضای واگن مترو را پر کرد.لحن صدا به نظرم آشنا آمد.همه به دنبال صدا  برگشتند.صاحب صدا پیدا نشد.گویی لحظه ای در خیال و رویا خودش را دیده که در جمع دوستانش نشسته و به اصرار ایشان می بایست آوازی بخواند.اما سریعا به خود آمده و ساکت شده بود تا شناسایی نشود.
به نظرم کسی دلش برای ایران تنگ شده بود.